/ 1 نظر / 5 بازدید

زندگی را در غروبی دوست دارم. تاطلوعی میکنی در غروبی دیگر است. این میان من هستم و زندان منهای من است. آفتابی را در آن روزهامیتوانم من ببینم که میان من و تو مثل اکنون فاصله ای نباشد و سلام وزندگی. در تمام آرزوها میتوان این زندگی رابست زد قفل دل را میتوان آسان شکست و وارد اهرام مصری شد که در آن از هزاران چاله وکوره راهی میتوان حرف زد. باهمه کس دوست شد با مارها عشق کرد با عقربان تقسیم عشق با عنکبوتان میتوان قلاب تقدیر را ساخت. من همین میدانم وچیزی نیست جز همین (( زندگی زندان مهر است و فوت فقدان عشق)) ((برزخ ما هر دو این عالم است))